تبليغاتX
خانه ی ما

خانه ی ما

شعر. ادبیات و دلنوشته ها

******************

هنر برای هنر

آمد و گذشت سالیانی که هنر برای هنر بود

می سرودم شعر هایی که بر این باور بود

مدهوش قافیه و وزن و آهنگ بودم بسیار

می سرودم گاه بهر خویش ، گاه بهر یار

گذشتم ز شهری  که مرا بی آشیان بود

واندر آن، رنج و ستم بسا بی کران بود

بر آمدم  به دیاری که مهد آزادی بیان بود

سر زمینی سرسبز و خالی از بیابان بود

سخن بسیار پراکندم درین جا به هر سوی

پوچ اشعاری را  تندیس کردم به هر کوی

لیک روزی، پرستوی خیال نهیب ام داد

ز واژگان باید ها و نباید ها نصیب ام داد

در ژرفنای اندیشه ها،  یافتم راه خویش

به زیر گامِ  روشنِ مهتاب، یافتم ماه خویش

باز گشتم پی سالیانی دراز ، سوی شما، با دلی پریش

به ره مکانی که ستم بر آمده به نقش آیین و کیش

دریافتم که بلور واژه ها را به چشمه نور باید شست

مهر و صفا را نی در کهکشانی دور باید جست

"تیر واژه گان" را در کمان باید کرد

ستم را خالی ز هر کوی و مکان باید کرد

شعر باید مرواریدی درخشان  در دل  صدف باشد

در سرودن، ژرف پنداری و تعهد باید هدف باشد

فریدون

********

 یاران

گرچه در ین دنیای بحران ها بیکاره ایم

وندرین دیار ها دور از وطن و  آواره ایم

با این همه تلاش هنوز کور سو ستاره ایم

لیک این گناه ما نیست که فقیر و بیچاره ایم

فریدون

 *********

 سفر

گفتی سفری داری سوی مام وطن

ندانستی دل چون تپید در جام تن

می گذرد عمر در شاخسار آرزو

ساقی عمر کی آرد نوشی به کام من

 پیش خود گفتم، گویمت حرف  دل

دریغا مکتوب دل هرگز ناید در کلام و سخن؟

فریدون

+ نوشته شده در  Tue 15 May 2012ساعت 12:53  توسط ما   | 

دیشب افسانه وار ترا یاد کردم
میان اشک و خون،  ترا فریاد کردم
 بی تو، نه خواب بود در چشم، نه قرار در دل
جاری بود، کاروان اشک در این محفل
شوق دیدار در شکوفه های انتظار
من بودم و یاد تو درین چار دیوار

فریدون


+ نوشته شده در  Mon 7 May 2012ساعت 0:25  توسط ما   | 

روز اول ماه می، نماد همبستگی کارگران جهان است.  گرچه در اکثر کشور ها، طبقه حاکم سعی دارد با تغیر نام  «روز کارگر» به «تعطیل عمومی» پی رنگ این روز بزرگ را کمرنگ کند و از اذهان عمومی بزداید.  لیکن مبارزات طبقاتی کماکان از طریق اتحادیه ها و سندیکاها ادامه دارد. گرجه وضع  قوانین ضد کارگری، دست طبقه حاکم و نمایندگان آن را برای ظلم و ستم باز گذاشته است، اما  انسان های آزاده اندیش و پیشرو دوشادوش  کارگران برای احقاق حقوق طبقه کارگر ، رفاه اجتماعی، برابری و عدالت ، به مبارزات خود ادامه می دهد.

رفاه اجنماعی در  کشور های سرمایه داری و صنعتی،حاصل سال ها  مبارزات طبقه کارگر است.  اما در دو دهه اخیر توسط دولت های ارتجاعی  دسخوش کمبود ها و کم و کسر هایی شده است .

دولت با آوردن قوانین محدویت اعتصابات و فعالیت اتحادیه ها  سبب شده است که مذاکرات  و در خواست های بر حق کارگران  برای رفاه عمومی  محدود شود و  وضع اقتصادی کارگران روز به روز وخیم تر شود . سیاست های غلط جوامع سرمایه داری سبب رکود و بحران های  اقتصادی در سطح جهان شده است .

اقتصاد دانان جامعه سرمایه داری بر این باورند که با رشد بخش های خصوصی و حمایت از آن ها می تواند بخران ها ی اقتصادی را ریشه کن کند ولی نمی خواهند قبول کنندکه  اگر توده میلیونی طبقه کارگر توان مادی خرید محصول و تولید ها را نداشته باشد ، خواه ناخواه شرکت ها ورشکست خواهند شد و بحرانی بس عظیم تر در آینده نزدیک به نطفه خواهد نشست.

 اسلحه یکی از بزرگترین و پر منفعت ترین تولیدات جهان سرمایه داری غرب است . در دهه های بعد از جنگ جهانی دوم،  اقتصاد کشور های جهان سرمایه داری بر پایه فروش اسلحه به کشور های در حال رشد استوار بوده است . اکنون که آسیا و آفریقا در اثر جنگ ها، قحطی  و بیماری ها دجار بحران شده است و قدرت خرید اسلحه را از دست داده است اقتصاد اروپا دجار آن چنان بحرانی شده است که آینده نا بسامانی را در پیش دارد

در حال حاضر جهان سرمایه داری غرب در مقابل اعتراض ها و شورش های  طبقه کارگر قرار گرفته است . به جای این که در سیاست های داخلی و خارجی خود تجدید نظر کند سعی دارد که همه کمبود ها را با به گردن مهاجران  بیاندازد

سقوط ضنعت ضد انسانی اسلحه و دخالت های نظامی غرب در منطقه آسیا ، سبب بحران اقتصادی در اروپا و آمریکا شده است ،  بزرگنمایی مهاجران به عنوان مشکل اصلی گامی است به سوی فاشیسم .در دهه اخیر به وضوح شاهد  رشد احزاب ناسیو نالیسم در کشور های سرمایه داری غرب بوده ایم.   ادمه این  سیاست ها  و بحران ها، بار دیگر  تولد فاشیسم را  در جهان غرب در تاریخ بشری نطفه می زند.

تنها با مبارزات و همبستگی طبقه کارگر می توان به این بحران ها پایان بخشید و دست دولت ها را از ویران کردن امکانات و رفاه اجتماعی کوتاه کرد

روز همبستگی جهانی کارگران شکوهمند باد و مبارزات شان علیه تبعیض و بی عدالتی ها پاینده و پیروز باد

فریدون

+ نوشته شده در  Tue 1 May 2012ساعت 16:49  توسط ما   | 

 
 نه در پی خورشیدم، نه در پی چراغی
مرا کافی نور ماهی، گرمی گوشه باغی
ز عمر نمانده باقی جز ته مانده ی نفسی
چه حسرت ز عمر رفته، چه انتظار ز کسی
می بارد باران بهاری، در درد و رنج من گریان
رسیده ام به پایان خط ، هراسان  و پریشان
کوبم مشت بر سینه، چو پنکی بر سندان
گنه چه بود که نمانده بر لبم، لبی خندان
دارایی ام همه، رنج، اندوه و تنهایی ست
تو بیا نازنینا که همه آلام من زین جدایی ست

فریدون وحیدی
+ نوشته شده در  Sat 28 Apr 2012ساعت 3:43  توسط ما   | 


آن زمان های نه چندان دور، زندگی شکل دیگری داشت. توی شاخسار نارون جلو خانه مان گنجشک ها می خواندند.   به  هر سو پر می کشیدند. می رفتند و می آمدند و زندگی پر از تحرک بود. حتی من که کودکی آرام بودم از درخت بالا می رفتم تا جنب و جوش جوجه ها رادر لانه شان تماشا کنم.

گرچه حیات خانه مان کوچک و محقر بود اما آسمانی بزرگ داشت .آسمانی پراز ابر های پنبه ای خیال انگیز.

خورشید بی که به کوچک بودن حیاط مان فکر کند، خانه مان را گرم می کرد و  دست و پای مادر بزرگ  را که  درد می کرد تسکین می داد. شب ها توی آسمان خانه مان پر از ستاره بود . دب اکبر مال من بود و دب اصغر مال خواهر کوچک ام. ستاره ها  به من چشمک می زدند.  اما دختر همسایه که نامش ستاره بود، هیچ وقت به من چشمک نمی زد. صبح ها وقتی خورشید در می آمد و ماه می رفت .

دختر همسایه که مثل ماه قشنگ بود وقتی مرا می دید پنجره را می بست. من می دانم ستاره مرا دوست می داشت . وگرنه چه دلیلی داشت که پنجره را ببندد و مرا بیشتر شیفته ی خود کند ؟دل من همیشه در جستجوی دست نیافتنی ها بوده است.

فریدون


برچسب‌ها: ستاره
+ نوشته شده در  Tue 24 Apr 2012ساعت 3:43  توسط ما   | 

 

ای یار بیارای بزمی دل انگیز، که زندگی بزم مکافات است

به بوسه ای شور انگیز بر افشان دل، که لحظه لذات است

با ناز سر انگشتان خویش، شانه زن زلف محبت را ای دل

که اینک در دیار عاشقان نه وقت شرم و ملاحظات است

ز منطق و پند و اندرزی که ورای نیاز  است، برون شو

جامه ی عقل و خرد پوش جانا، که مابقی همه آفات است

پر کن جام دل، ز شراب عشق، که زندگی جمع لحظه هاست

لذت و خاطره ی لحظه هاست که جان جسم و ذات است

ما فرزندان پر شورِ مرز و بومِ  ایران خرد  و ایران زمین ایم

زندگی خرم به دانایی ست، اینک نه وقت خرافات است

فریدون وحیدی

+ نوشته شده در  Tue 24 Apr 2012ساعت 3:40  توسط ما   | 


دخترک یا چینی بود  یا ژاپنی. یا اینکه تایلندی و یا ...به هر حال از نژاد زرد بود . هیچ فرصتی دست نداده بود که بپرسم اهل کجاست .وقتی کشش به فردی پیدا می کنی چه  فرقی می کند که  اهل کدام کشور و یا قاره باشد. او در طبقه دوم ساختمان روبروی خانه ام زندگی می کرد . صورتی پهن داشت و دماغی پهن که به آن صورت می خورد. ابروانی باریک و نیمه کمانی داشت که با چشمان مورب و تنگ اش همآهنگ بود .  گونه هایش گل انداخته بود و لب هایش هوس بوسه را بر می انگیخت . موهای صاف و لَخت اش روی شانه های عریان اش موج می زد. اندام ظریفی داشت و در حرکات و نگاهش حالتی بود که دل را شیفته و نا آرام می کرد..

  هر روز صبح حدود ساعت هشت پنجره اش را باز می کرد . نگاهی به بیرون می انداخت . وبعد پشت میز آرایشی  که کنار پنجره بود می نشست، مو هایش را شانه می کرد . مژه هایش را ریمل می کشید. به لب های قشنگ اش  روژ ی به رنگ گل سرخ می زد. پیراهن آبی رنگی که گویی برای اندام ظریف او خیاطی شده بود به تن می کرد.

من تمامی این لحظه ها را از ورای کرکره پنجره ام که روبروی پنجره او بود به تماشا می نشستم.  یک روز غروب تصمیم گرفتم بروم او را ببینم و به او بگویم که دوستش دارم .بهترین لباسم را پوشیدم. صورتم را اصلاح کردم و ادکلن زدم و رفتم یک دسته گل خریدم  وبا شوق فراوان به طرف خانه اش براه افتادم. هیجان در وجودم توفانی برپا کرده بود. دستم می لرزید و همچنانکه به خانه اش نزدیک تر می شدم ضربان  قلبم شدید تر می شد.  وقتی پشت در خانه اش رسیدم ، روی زنگ آپارتمان طبقه دوم نوشته شده بود «سابنا» 

دستم را روی تکمه زنگ سابنا گذاشتم، در حالیکه گلها در دست عرق کرده ام می لرزیدند مطمئن نبودم که آیا زنگ را به صدا در آورم با نه . او که مرا نمی شناخت . اگر در را باز می کرد چه می بایستی به او می گفتم.

گویی دستم در اختیارم نبود و انگشتم از فشار دادن زنگِ در، سر باز می زد.  سر انجام وقتی از خیابان می گذشتم  اتومبیلی به شدت جلو پایم ترمز کرد . راننده سرش را از پنجره بیرون آورد و ضمن کلی ناسزا گفتن ، گفت «حواس ات رو جمع کن فلان فلان شده ...» بی رمق به  چشمانش نگاه کردم . گلها از دستم افتاد . براه خود ادامه دادم . کلید انداختم و به خانه ام باز گشتم . از پشت کرکره پنجره ام به پنجره  سابنا خیره شدم . تصویر آسمان و غروب خورشید روی شیشه های پنجره ی بسته اش منعکس شده بود. خیابان خلوت بود .گاه گاهی گذر اتومبیلی سکوت جاده را می شکست.  از  کبوتری که روی آنتن تلویزیون ساختمان روبرو می نشست خبری نبود.  دلم می خواست زنگ در خانه ام به صدا در آید و وقتی در را بگشایم سابنا با دسته گلی وارد شود.

چند روزی بود  او را   ندیده بودم که پنجره اش را باز کند، پشت میز آرایش اش بنشیند و گیسوانش را شانه کند. با خود می اندیشیدم«  براش چی پیش آومده ؟ کجا رفته؟ آیا به یه جای دیگه ای اسباب کشی کرده؟  آیا به سفر رفته  ؟ یا که به کشورش برگشته. راستی اهل کدوم کشور بود؟ او رو  چطوری پیداش کنم؟ ...»

ظهر روز شنبه بود حوصله غذا پختن نداشتم . به کافه رستو ران محل رفتم.  قهوه و غذایی را که سفارش داده بودم گرفتم، توی سینی گذاشتم، رفتم که سر میزی بنشینم، پیره مردی را دیدم که با کمی فاصله  کنار سابنا نشسته بود.  دیدن سابنا،  برایم سورپرایز و غیر منتظره بود.  در یک آن از نظرم گذشت که فرصت خوبی برای باز کردن سر صحبت بود. فکر کنار او نشستن  و سر صخبت را با او باز کردن، مرا به اوج  هیجان می برد . ضربان قلبم شدت  می یافت و گرمای عجیبی را روی چهره ام حس می کردم . عرق روی پیشانی ام نشست .  با خود گفتم «کاش پیر مرد اینجا ننشسته بود .کاش من و سابنا  در گوشه ی دنجی از رستوران نشسته بودیم». آیا  ممکن بود پیرمرد با سابنا رابطه دوستانه ای داشته باشه؟» . مطمئن بودم پیر مرد با سابنا نمی توانست خویشاوندی نزدیک و یا دور داشته باشد . چون چشم آبی و از نژاد سفید پوستان بود. مردد پرسیدم «می تونم سر این میز بنشینم؟». پیره مرد اخمهایش در هم رفت و حرفی نزد. سابنا لبخندی زد و گفت« بفرمایید »

سینی غذایم را روی میز گذاشتم و در طرفی که پیرمرد نشسته بود نشستم . پیرمرد از من فاصله گرفت و صندلی اش را به صندلی سابنا نزدیک کرد. سابنا عکس العملی نشان نداد و مشغول خوردن غذایش بود. از اینکه دوباره سابنا را بعد از چند روز می دیدم بسیار خوشحال بودم . می خواستم بپرسم  دراین مدت چند روز،  کجا بوده .  اما او که مرا نمی شناخت . احمقانه بود اگر بی مقدمه از او چنین سئوالی می کردم. پیر مرد دستش را روی زانوی عریان و ظریف سابنا گذاشت . سابنا با شدت دست او را کنار زد . چند لحظه ای گذشت. سابنا در حالی که قهوه اش را می نوشید باز پیرمرد دستش را روی زانوی او گذاشت . باز سابنا دست او را با شدت کنار زد. انتظار داشتم سابنا سیلی محکمی نثار پیر مرد کند. یا دست من سیلی محکمی به پیر مرد بزند. برای بار سوم باز پیر مرد دستش را روی زانوی سابنا گذاشت و رفت که او را ببوسد . سابنا صورتش را کنار کشید و محکم زد روی دست پیرمرد.

آیا من خواب می دیدم یا این حادثه در بیداری داشت اتفاق می افتاد. در عالم بیداری اگر مردی اینقدر پر رویی بکند، معمولن اگر زن سیلی نزند، لا اقل داد و بیدادی براه می اندازد و یا میزش را عوض می کند. دیری نگذشت که پیرمرد بلند شد  و شروع کرد به کشیدن صندلی سابنا روی کف موزائیک شده رستوران.  ولی سابنا از روی صندلی تکان نخورد. پیرمرد پیشانی او را بوسید. کسانی که سر میز ها نشسته بودند با این که شاهد این  صحنه بودند عکس العملی نشان ندادند و هم چنان به خوردن و نوشیدن  ادامه دادند.  دلم می خواست می توانستم پیرمرد را مثل تکه کاغذی مچاله کنم و از رستوران بیرون بیاندازم و خودم کنار سابنا بنشینم و از او بپرسم  این مدت کجا بوده و بگویم دلم براش تنگ شده...

سابنا بی آنکه از این عمل پیر مرد و بوسه او ناراحت شود از روی صندلی بلند شد، آمد سر میز ، اخرین جرعه قهوه ای که ته فنجان باقی مانده بود سر کشید و بعد راهش را کشید و از رستوران زد بیرون. پیرمرد به دنبالش به راه افتاد

دو سه هفته ای گذشت. سابنا  دیگر پنجره اش را باز نمی کرد . آیا از آنجا رفته بود و یا اینکه متوجه نگاه من شده بود.   فکر سابنا رهایم نمی کرد و خصوصن مساله پیرمرد نیز به آن اضافه شده بود.

یک روز توی ایستگاه اتوبوس سابنا را دیدم . رفتم کنارش ایستادم . سلام کردم . جواب سلامم را با خوشرویی داد. راجع به رستوران و آن پیرمرد با او صحبت کردم. گفتم« یارو چه پررو بود . ..» گفت « آره . از بس مزاحمت ایجاد کرد مجبور شدم از دستش شکایت کنم . دادگاه حکم زندان براش برید. »

از این حرفش یکه خوردم . فکر کردم « بهتره زیاد بهش نزدیک نشم وگرنه منم جام تو زندونه...» اتوبوس آمد. هردو سوار شدیم . اول خواستم بروم کنارش بنشینم ، اما فکر زندان مرا واداشت که فاصله بگیرم . او رفت روی صندلی پشت سر راننده نشست. و من رفتم  قسمت عقب اتوبوس نشستم. انتظار داشتم او بلند شود و بیاید کنارم بنشیند. اما او همانجا نشست  و چند ایستگاه بعد پیاده شد وراهش را کشید و رفت . من با حسرت نگاهش می کردم و می دیدم جاده زیر ناز اندام او می رقصید و دل من بی قرار سایه به سایه او می رفت

پائولو  کوئلیو در کتاب کیمیا گر می گوید « وقتی چیزی را با تمام وجود بخواهی ، تمام کائنات دست به دست هم می دهند تا تو به خواسته خود برسی»  پس چرا همه کائنات به من کمک نمی کنند تا من به سابنای نازنین ام برسم؟ چرا آن پیرمرد سر راه من قرار گرفت؟ آیا سرنوشت او زندان بود و سرنوشت من نرسیدن به سابنا؟

بعدن، نمیدانم شنیدم و یا در رویا دیدم که پیرمرد در زندان، نامه های عاشقانه برای سابنا می نوشته و نامه هایش مخفیانه توسط یکی از زندانبانها  به دست سابنا می رسیده . پیرمرد روی دیوار زندان تصویری قدی از سابنا کشیده بوده و هر روز جمله ای از عشق روی دیوار زندان برای سابنا می نوشته. قصه عشق پیرمرد به سابنا زبانزد عام و خاص در زندان شده بوده .  من بعد از دوسال و اندی انتظار نمی دانستم این عشق من به سابنا بود یا کنجکاوی من به سرنوشت سابنا و پیرمرد که مرا وامیداشت شب و روز به سابنا فکر کنم.

من از اینکه نمی توانستم طبق معمول ،صبح ها حدود ساعت هشت سابنا را کنار پنجره ببینم شدیدن بی قرار و آشفته بودم. دلم می خواست منهم می توانستم مثل پیرمرد تصویری از سابنا روی دیوار اطاقم بکشم و حرف های دلم را کنار تصویرش بنویسم. دلم می خواست من هم می توانستم برای سابنا نامه های عاشقانه بنویسم. این چار دیوار تنهایی اطاقم بدون تصویر سابنا زندانی بیش نبود . زندانی بی زندانبان که خبر عشق مرا هیچ کس مخفیانه به سابنا نمی رساند.

نمیدانم تصور می کردم  و یا خواب می دیدم که پیرمرد روی صندلی ایوان خانه ام، مقابل سابنا نشسته است و من کنار سابنا. من دیگر پیرمرد را رقیب خود احساس نمی کردم. سابنا عاشقانه مرا دوست می داشت. و پیرمرد میهمان ما بود. میهمانی که عاشق سابنا بود. اندیشه ای ایرانی در درون من، به من ندا سر می داد «غیرت ات کو؟ پیرمرد داره با ناموس تو از عشق حرف می زنه. وقتش رسیده که او رو  مث یه تیکه کاغذ مچاله کنی و به زباله دونی بندازی.»  اما  فکر ی نوبنیادی  به من می گفت« بنا به آزادی بیان و اندیشه، آدمی را که نباید به خاطر تفکر ش مجازات کرد»

خوب که دقت کردم دیدم کسی توی ایوان خانه ام ننشسته بود . خانه پر از تنهایی بود . خیابان خلوت و خالی از تردد بود . پنجره ها بسته بودند . زاغی تنها روی آنتن بام سابنا نشسته بود. تصویر آسمان آبی روی شیشه پنجره بسته اطاق سابنا دیده می شد و نیز تصویر ابرهایی که آرام آرام در حرکت بودند و اشکالی خیال انگیز می ساختند. نمیدانم از دلتنگی و انتظار بی پایان بود و یا از سر خشم که به ایوان آمدم و سنگی در فلاخن گذاشتم و با تمام نیرو آنرا کشیدم و رها ساختم، به امید اینکه شیشه اش بشکند و او برای جستجوی علت، پنجره را بگشاید و من او را بار دیگر ببینم. پاره سنگ به شیشه پنجره اصابت کرد،اما  شیشه  نشکست. پاره سنگ تبدیل به دسته گلی از گل سرخ شد و بر رف پنجره نشست . دیری نپائید که پنجره باز شد و پیرمرد و سابنای جوان ، هردو لخت و عریان دست در گردن یکدیکر به پنجره نزدیک شدند .

فریدون 

+ نوشته شده در  Tue 10 Apr 2012ساعت 14:51  توسط ما   | 


دلم جوان است و به دنبال جوانی می گردم
به دنبال خوشی و لحظه های آنی می گردم
من ندانم که فردا چه پیامی دارد برای من
من جویبار  لحظه هایم درین دشت و دمن

فریدون

____________

تصویر از اینجا



+ نوشته شده در  Wed 4 Apr 2012ساعت 0:30  توسط ما   | 



آمد بهار و باز دل من شد بی قرار
ای دل چرا زنی بر جان من شرار؟
می خواند بلبل، قصه ی تنهایی من
می شنود زاغ و زغن، قصه شیدایی من
می بارد باران، این اشک بی تاب آسمان ست
می تپد دل برایش، این راز جسم و جان ست
می کند هر ستاره درشب بر اشک من نظاره
چون کنم قبض سرنوشت خویش پاره پاره

فریدون


*****************
جوانیِ دل

پیری می آید، اما جوانی از دل نمی رود برون
آه این منم که افتاده ام بین عقل و جنون
گویم دل را، زچه سبب چنین بی قراری
و به نازِ  نازنینان، هنوز شب زنده داری؟
گویدم دل،  که من دل ام و اسیر دلبرم
تو  زمن چه خواهی، عقل نیست در سرم
گویمش بین تو و عقل مانده ام  پای در گل
ای ویرانه سر، زمن چه می خواهی ای دل
 گویدم نگاهش می کنم. نازنینی ست این نازنین
او جان و بهشت من ست ، بهشت روی زمین
خِرد چه بی خِرد است که نمی شنود سخن دل
گر چه گذشته ست سن من ز سی و چهل

فریدون
+ نوشته شده در  Thu 22 Mar 2012ساعت 20:39  توسط ما   | 

فرا رسیدن بهار، و نوروز را به همه دوستان عزیز تبریک می گویم و برایتان سلامت کامل ، آرامش،  شادمانی و پیروزی آرزو میکنم.

فریدون



+ نوشته شده در  Tue 20 Mar 2012ساعت 16:54  توسط ما   | 

رمان کیمیاگر سرگذشت جوانی است  به نام سانتیاگو که برای سیر و سیاحت شغل چوپانی را انتخاب می کند . برعکس مخلص،  سانتیاگو  کتاب های قطور را دوست دارد . بقول خودش کتاب های قطور زمان بیشتری آدمی را سر گرم می کنند و هر کجا شب سر آید  برایش بالش خوبی برای گذران شب است . او می گوید وقتی در یک محل زیاد سکونت کنی و با مردم زیاد اخت شوی آنها سعی می کنند کارهایی را به تو توصیه کنند که خودشان می پسندند در حالیکه خودشان از انجام آن کارها طفره می روند. همچنین او معتقد است که در جهان زبانی وجود دارد که زبانی بین المللی است و همه آنرا درک می کنند . الفبای این زبان عشق، احساس، نگاه ها، حالت های دست و  صورت ، درد، آرامش ، شادی و غیره است
او شبی  خوابی می بیند و شبی دیگر باز این خواب عینن  برایش تکرار می شود  و اورا وامیدارد پی تعبیر آن بگردد او در این  کاوش ها و سفر ها با حرفها ی جالب اش  و حوادثی  که برایش پیش می آید و آدم هایی که در مسیرش قرار می گیرند  خواننده را باخود تا پایان رمان می برد
تعبیری که می توان از این  رمان به دست داد شاید بشود در شعر زیر خلاصه کرد
آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم
یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم

به عبارت دیگر آنجه که ما به دنبالش می گردیم زیر غبار غفلت ها و نادانی های ما نهفته است.به هر حال از یک اثر ناب تعابیر بسیاری می توان به دست داد

او می گوید برای شناخت صحرا کافی است به شناخت یک ماسه که حاصل میلیون ها سال تکامل است دست یابیم
 نویسنده این رمان پائولو کوئیلو  برزیلی است . پائولو وقتی کودکی هفت هشت ساله بود مادرش از او پرسیده بود وقتی بزرگ شود چکاره می خواهد بشود . او در پاسخ گفته بود می خواهد نویسنده شود . مادرش پرسیده بود نویسنده گی چیه دیگه . او بعد از جند روز جواب داده بود« نویسنده کسی است که موهایش را شانه نمی کند ، عینک ته استکانی به چشم دارد و حرف هایش را تا دو نسل بعد کسی درک نمی کند
از این  کتاب تا کنون 165 میلون به فروش رفته و به اکثر زبان های دنیا نیز ترجمه شده است .

این کتاب به زبان بسیار ساده  نوشته شده است و توسط آرش حجازی به فارسی ترجمه شده است

فریدون
+ نوشته شده در  Thu 15 Mar 2012ساعت 23:32  توسط ما   | 


روز هشتم مارس، روزجهانی زن را پیشاپیش به دوستان و پیشگامان راه آزادی و برابری تبریک می گوییم. به امید روزی که تمامی تبعیض ها از دامان بشریت زدوده شود و آزادی ، رفاه اجتماعی، برابری و عدالت در سطح جهانی برقرار شود.


Speak to me

When my mind is wondering what to say
When my tong is locked with silence
And my ears long to heed you
And my heart ardent to embrace you

Speak to me
When I gaze at you so desperately
As if I’m drowning  in a deep sea helplessly
Waiting to be rescued by you and only you
Isn’t it crazy that my entire life is depending on you?

Speak to me
for, you are the air I breathe
the light of my life
The power of my movement
And the reason for going on

Speak to me
“YOU”, the melody of freedom

Fridoun
+ نوشته شده در  Fri 2 Mar 2012ساعت 12:42  توسط ما   | 

در فرهنگ کشور های عیر صنعتی و نیمه صنعتی در باره قناعت بسیار سخن گفته و نوشته شده است.  معمولن قناعت نقطه  مقابل حرص و ولع  است . در قرآن آیه ای  داریم که می گوید : کُلُواْ وَاشْرَبُواْ وَلاَ تُسْرِفُواْ

بخورید و بیاشامید و زیاده روی نکنید. که به نظر من اندیشه ایست معقول . اما  ما انسان ها حد اسراف یا سلوک  را خودمان تعین می کنیم  و برای قناعت و یا حرص ولع معیار مشخصی وجود ندارد و حد و مرز ها مدام دستخوش تغیر و تبدیل است . 

 تصویر فوق، عکس خانم اسمیث است که همانطور که ملاحظه می فرمایید تمامی دار و ندارش چرخی است که همیشه همراه دارد. بی سر پناه است و آزاد ترین فرد روی زمین.

خودش کفش هایش را با کیسه های پلاستیکی درست می کند. عذایش را از زباله دانی پیدا می کند. با پول بیگانه است.  هیچ صورت حسابی برایش نمی آید. اینک در کتابخانه همراسمیث یک میز و صندلی به او اختصاص داده اند که او روزها یکی دو سه ساعتی  می رود آنجا می نشیند و خاطرات اش را می نویسد. متاسفانه با حمام و شستشو  سرو کاری نداری. وقتی در کتابخانه است به خاطر بوی گندی که از او به مشام می رسد از کنارش نمی شود رد شد و تا فاصله چند قدمی اش هم نمی شود رفت

در دنیایی که مردم برای گرفتن خانه و سر پناهی به هر دری می زنند، شهرداری محل چندین بار سعی کرده که به او خانه ای بدهد اما او زیر بار نرفته است . اینک او شب ها در یک اتو مبیل قراضه ای در محله چیزیک لندن  بیتوته می کند

خب این هم نوعی قناعت است . متاسفانه  برای اینکه یک نفر میلیونر شود میلیون ها نفر باید کار کنند و رنج ببرند و قناعت کنند. در یکی از آمار ها خواندم  در انگلستان دو میلیون سرمایه دار و صاحب شرکت و کارخانه هستند و بیست و هشت میلیون نفر برای اینها کار می کنند. امروزه که اروپا دچار بحران اقتصادی شده است، این بیست هشت میلیون نفر باید ریاضت های اقتصادی را تحمل کنند نه این دو میلیون نفر .

با وجود بحران های اقتصادی که به خاطر سیاست غلط دولت ها و میلیونر ها گریبانگیر جهان شده است هنوز  در کشور های صنعتی پیشرفته،  کمتر از قناعت صحبت می شود . آگهی های تجارتی مدام تبلیغ می کنند که نیاز های خود را وسعت دهید و خواست شما باعث رونق بازار است . شنیده ام وقتی فیدل کاسترو به قدرت رسید ، در اولین سخنرانی خود از مردم خواست که از دولت بخواهند که رفاه  فردی و اجتماعی به اوج برساند. ملتی که خواست دارد و قانع نیست می تواند به اوج شکوفایی اقتصادی و صنعتی برسد .

فریدون

 

+ نوشته شده در  Sat 25 Feb 2012ساعت 21:1  توسط ما   | 

گر بار دگر جوانی ببوسد لبم
بگیرم کام دل، در بستر شبم
چو شب سر آید، بار دگر از نو
آغوش وا کنم برای جان پر تبم


فریدون

* * * * * * * * *

نازنینا

شب فرو هشته بام خویش بسی سنگین
بی تو شب من، بی سامان است و غمگین
نازنینا رحمی، به بوسه ای سر ریز کن کامم
در مستی و بی خبری، جانا  پر کن جاممم  
بهر غروب من، دلبرم چرا  شتابان می کوشی
این خون جان منست که پر توان می نوشی

فریدون

* * * * * * * * *

برون مرزی

ای گشوده بال که مانده ای بی پرواز
ای گشوده دهان که مانده ای بی آواز
آشیانه ات کجاست؟
بی آشیانه گی ات از کی شد آغاز؟

فریدون


+ نوشته شده در  Tue 21 Feb 2012ساعت 13:21  توسط ما   | 

در مدت کوتاهی، دو بار  خانه آقای نیکخواه را دزد زده بود . آنروز صبح که او از خانه  بیرون می زد ، دل نگران کامپیوتر اش بود که تازه خریده بود.  تو دلش گفت « خدایا خونه منو از شر دزد ها در پناه خودت در امن و امان نگهدار» بعد در را قفل کرد و براه افتاد.

 چند خیابان پایین تر،  جیب بری وقتی داشت منزلش را ترک می گفت، تو دلش گفت« چند روزه پول خوبی گیرم نیومده. خدایا  یه کاری کن که امروز پول خوبی به جیب بزنم که غروب بتونم زن و بچه مو ببرم رستوران دلی از عزا در بیارن ».

 غروب،  جیب بر با زن و بچه اش توی رستوران، شاد خندان نشسته بودند و انواع و اقسام کباب و سالاد و نوشابه روی میزشان چیده شده بود و مشغول گفتگو و خوردن بودند.

 آقای نیکخواه غروب که به خانه برگشت دید خانه اش در امن امان است . سر به آسمان  بلند کرد و گفت « آ خدا  قربون معرفتت. همیشه هوای خونه ی  ما رو داشته باش»

چند لحظه بعد که  رفت  چای درست کند، یادش آمد که چای نخریده است.  وقتی خواست به  پسرش پول بدهد که از خوار بار فروشی محل چای بخرد،  دید کیف پولش نیست.

 فریدون

+ نوشته شده در  Sun 12 Feb 2012ساعت 3:38  توسط ما   |