غمی دارم در دل
ای سرزمين در خون نشسته
با دست های پینه بسته
و نگاه های خسته
و دیوارهای زُل زده در سکوت
بارا ن ببار
جاری کن رود را
آبیاری کن دشت را
فریاد هایم را بشنو
ای دشت
ای رود
ای توفان خشم
ای آخرين سرود
زير اين آسمان کبود
در بند پندارهای شکسته
دست ها بسته
توفانی در سينه نشسته
فریادهایم را بشنو
ای سرزمین در خون نشسته
فريدون
